اميرعلياميرعلي، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 8 روز سن داره

خاطرات اميرعلي خان

28 دي ماه 1392- شنبه – هايپر استار و اميرعلي و خاله فريما و عمه سمانه-هفته 2 ده ماهگي

وروجك من در هفته دوم ده ماهگيش به سر ميبره. امروز با خاله فريما و عمه سمانه رفتيم هايپر استار تا هم تفريحي كنيم و هم براي خاله زهره عطر بخريم . من فكر ميكردم كه تو پسر گل من توي چرخ هاي دستي هايپر كه جاي نشستن داره دوام مياري ولي زهي خيال باطل . فقط چند لحظه اي اونم به بركت شامپوهاي رنگارنگي كه برداشتيم طاقت آوردي ولي بعد از چند دقيقه داد و بيداد ميكردي و مخالفتت رو با نق زدن نشون ميدادي . به معناي واقعي ماماني پٍِرس شد . از شدت خستگي ديگه نا نداشتم. احساس ميكردم كه كمرم به سمت عقب ميخواد بشكنه. ديگه قسم خوردم كه به تنهايي و بدون بابايي ديگه از اين كارا نكنم. توي هفته دوم ده ماهگي ياد گرفتي كه كنترل تلويزيون رو به سمت تلويزيون بگ...
28 دی 1392

26 دي ماه 1392-پنج شنبه – خاله فريما و اميرعلي - هفته دوم ده ماهگيش

امروز اميرعلي من داخل هفته دوم ده ماهگيش هستش. ديروز خاله فريما اومده بود خونمون تا پرتقالهايي كه سوغاتي براش آورده بوديم رو ببره . با اينكه داشتي با اميرحسين بازي ميكردي ولي گاهي برميگشتي و خاله فريما رو نگاه ميكردي . نگاهي بدون هيچ گونه احساسي و فقط از روي كنجكاوي . نگاهي كه يه عالمه سوال توش بود. كه تو كي هستي از كجا اومدي ... وقت رفتن خيلي جالب بود براي من كه وقتي گفتم باي باي كن دستت رو تكون دادي ولي هر دوتا دستت تكون خورد مثل اينكه داري بازي ميكني ولي امروز صبح خيلي برام جالب بود بغل اميرحسين بودي و من داشتم خداحافظي ميكردم بهت گفتم اميرعلي جون باي باي . تو هم برام دست تكون دادي و فقط يه دستت رو تكون دادي . واي نميدوني چقدر ...
26 دی 1392

21دي ماه 1392- شنبه – تصادف با درو ديوار در هفته اول ده ماهگي

فندق من الان هفته اول ده ماهگي هستش . چند روزي ميشه كه رفتي تو ده ماهگي . تو اين ماه ياد گرفتي كه اگه چيزي بر خلاف ميلت اتفاق بيافته شروع ميكني نق زدن و داد زدن . مثلا ديروز با يه تخم مرغ شانسي داشتي بازي ميكردي كه افتادش زير مبل و چون نميديدي داشتي نق ميزدي . اين نق زدنات روح من رو پريشون ميكنه . نميدونم چرا نميتونم طاقت بيارم . وقتي نزديك خودم هستي و نق ميزني مشكلي نيست سريع رفعش ميكنم ولي اصلا طاقت ندارم كه پيش ديگران باشي و نق بزني . حس دل نگراني شديد بهم دست ميده . اينقدر اين روزها فعال شدي كه دائم در حال تصادف با در و ديوار هستي . گاهي دلم برات كباب ميشه، اينقدر كه گريه هاي جانگداز ميكني . همش بايد كنارت باشم . مثلا هفته پيش اي...
21 دی 1392

19دي ماه 1392- پنج شنبه –ترافيك پرگشت از شمال در زمستان 92- هفته اول ده ماهگي

تعطيلات مربوط به وفات حضرت رسول اكرم رو رفته بوديم شمال ، تو راه برگشت اشتباه كرديم و از چالوس قصد برگشت كرديم ، اونم به خاطر اينكه از برادر آقاي مسلمي كه تو منجيل كار ميكنه شنيديم كه ميگه راه برگشت كيپه . خلاصه بگم كه راه دو ساعته تا اول جاده چالوس رو 5 ساعت تو راه بوديم و اين پنچ ساعت آنقدر لحظات سختي بود براي من كه حد نداشت . فقط يه مقدار از راه رو خواب بودي و بعد بيدار شدي و توي ترافيك حوصلت سر رفته بود و دائم گريه ميكردي . اونقدر كلافه شده بودي كه به هيچ وجه آروم و قرار نداشتي و همش داشتي بي قراري ميكردي . اونقدر گريه كردي كه بي سابقه بود.توي مسير هوا سرد بود و زمستوني ، وقتي كه شيشه ماشين بالا بود بخار ميكرد ، بخاري رو كه روشن ميكرديم...
19 دی 1392

8 دي ماه 1392-يكشنبه – شروع گاز گرفتن ماماني - هفته سوم نه ماهگي

هفته سوم نه ماهگي هستي . يه پسري شدي كه فقط بايد خوردتت . ديگه به راحتي كناره هاي مبل رو ميگيري و راه ميري و ديگه زمين نميخوري مگر اينكه اتفاق نادري بيفته . ولي در حين بلند شدن و راه رفتن گاهي چنان به ديوار تصادف ميكني كه دل آدم كباب ميشه. از وقتي كه آخر هفته اول نه ماهگيت ، دندون دومت هم در اومد ديگه گاز گرفتنات هم شروع شده . اينقدر بلا شدي كه وقتي ميخواهي ماماني رو گاز بگيري اولش يه لبخند نازي كه پشتش يه عالمه شيطنت نهفته است تحويلم ميدي بعد منو گاز ميگيري . جالب اينجاست كه يه بار كه خيلي بدجوري منو گاز گرفتي و من دردم گرفت و من از شدت درد يه نه گفتم كه يه مقدار توش بداخلاقي هم بود ، شروع كردي به گريه كردن . با كلي قربون صدقت رف...
8 دی 1392

21-آذر -92-پنج شنبه آش دندوني- هفته اول نه ماهگي

هفته اول نه ماهگي هستي و يك هفته هست كه اولين دندونت جوونه زده . ميخواستم برات چشن دندوني بگيرم ولي بابايي گفت كه امتحان داره و ميخواد درس بخونه . منم چشن رو كنسل كردم ولي براي آساني و كم درد شدن اين پروسه سخت دندون درآوردن تصميم گرفتم كه برات آش دندوني بپزم ولي خونه خاله جون . آش دندونيت خيلي خوشمزه شده بود . براي اولين بار تو عمرم آش دندوني پختم اونم بدون كمك بزرگترا . خداروشكر خوب شده بود . حالا انگاري خودم دختر پونزده ساله هستم . يكي نيست بگه كه سي و پنج سالته از اين بزرگتر ميخواهي بشي  
28 آذر 1392