اميرعلياميرعلي، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 8 روز سن داره

خاطرات اميرعلي خان

13 آذر 1392-چهارشنبه –اولين مرواريد خوشگل پسملي و اولين برف پاييزي زندگي آقا پسر گل

تقريبا روزهاي آخر هشت ماهگيتو به سر ميبري . 4 روز ديگه ميري تو 9 ماهگي .روز چهارشنبه 13 آذر بود كه خاله فاطمه خونمون بود و خاله جون گفت كه دندون اميرعلي رو زير انگشتم حس كردم . من باور نكردم و با خودم گفتم كه آخه فاطمه جون از كجا ميتونه بفهمه ! ولي گويا حس مادري قوي داشته و متوجه شده بود . روز پنجشنبه 14 آذر بود كه اولين برف زندگي تو باريدن گرفته بود و چه برف قشنگي بود و ما تو اين هواي قشنگ با احمد پسر خاله رفتيم كرج . خيلي خوب بود . روز پنج شنبه آبجي انسيه هم براي بار دوم منو متوجه حضور مرواريدهاي خوشگلت كرد . ايندفعه با دقت بيشتري به جستجوي مرواريدهاي خوشگل پسر پرداختم و كلي ذوق كردم. و به عمه شيما و بابايي خبر دادم   . ...
13 آذر 1392

11 اسفند 1392-يكشنبه – سفر به شمال در اسفند ماه

گل پسر من الان در هفته آخر يازده ماهگي بسر ميبري. اول از همه بگم كه از نظر من روز به روز به زيباييت افزوده ميشه . وقتي ميخوابي مثل يه فرشته كوچولوي نازنين ميشي . روز جمعه از شمال برگشتيم . هم رفتني و هم برگشتني خيلي پسر خوبي بودي . رفتني فقط يك ساعت بيدار بودي و برگشتني فقط نيم ساعت . بقيه زمان رو خوابيدي . درسته كه خوابيدي و اذيت نشدي ولي بدن ماماني خشك شده بود . از ساعت شش و نيم كه به راه افتاديم تا دوازده و نيم كه برسيم خونه لب به هيچي نزديم . فقط يه دونه ميوه به بود كه يه گاز ماماني زد يه گاز بابايي !! وقتي رسيديم خونه خيلي گرسنه بودم ولي از شدت خستگي خواب رو ترجيح دادم . اين دفعه هم كلي از بازي با عمه سمانه لذت بردي . خنده هايي...
21 فروردين 1392