11 اسفند 1392-يكشنبه – سفر به شمال در اسفند ماه
گل پسر من الان در هفته آخر يازده ماهگي بسر ميبري.
اول از همه بگم كه از نظر من روز به روز به زيباييت افزوده ميشه . وقتي ميخوابي مثل يه فرشته كوچولوي نازنين ميشي .
روز جمعه از شمال برگشتيم . هم رفتني و هم برگشتني خيلي پسر خوبي بودي . رفتني فقط يك ساعت بيدار بودي و برگشتني فقط نيم ساعت . بقيه زمان رو خوابيدي . درسته كه خوابيدي و اذيت نشدي ولي بدن ماماني خشك شده بود . از ساعت شش و نيم كه به راه افتاديم تا دوازده و نيم كه برسيم خونه لب به هيچي نزديم . فقط يه دونه ميوه به بود كه يه گاز ماماني زد يه گاز بابايي !! وقتي رسيديم خونه خيلي گرسنه بودم ولي از شدت خستگي خواب رو ترجيح دادم .
اين دفعه هم كلي از بازي با عمه سمانه لذت بردي . خنده هايي ميكردي كه همه رو شيفته كرده بودي . ايندفعه ياد گرفتي كه در خروج از ساختمون از كدوم طرفه . همش به سمت در اشاره ميكردي و وقتي هم كه ميتونستي ميرفتي پشت در ميايستادي و شروع ميكردي به صدا در آوردن البته به شكلي كه نشون دهنده اعتراض و خواستن بود .
تو شمال خوابت منظم شده بود . كه دو تا علت داشت . يكي سكوت محيط خونه پدر جون و دومي حضور ماماني . هر موقع كه بيدار ميشدي و شير ميخوردي دوباره ميخوابيدي . صبحها دو ساعت و بعد از ظهر ها گاهي تا سه ساعت ميخوابيدي .
البته به نظر من به علت اينكه التهاب سرماخوردگي در وجودت كم شده روز به روز خوابت منظم تر داره ميشه و به شكل قبل داري برميگردي . ياد اون روزي افتادم كه تا ساعت دو بيدار موندي و روزهاي ديگه اصلا ساعت ده نميخوابيدي . ولي اين روزها بهتر شدي. خدا رو صد هزار مرتبه شكر. آرامش تو آرامش منه . اميدوارم كه هميشه در نهايت آرامش و آسايش باشي.
خداروشكر اين دفعه مثل دفعه پيش سرما نخوردي .و همون سرفه هاي قبلي و خلطهاي پشت گلوت ادامه داره . حالا از روز شنبه شروع كرديم به دادن پروسپان ،ببينيم اين سرفه هات رو برطرف ميكنه يا نه .
وقت برگشتن سبد غذاهامونو جا گذاشته بوديم . پدرجون سبد به دست به سمت ماشين اومد و گفت كه حالا كه تا اينجا اومدم بزاريد پسرم رو ببوسم. وقتي تو رو بوسيد دوباره شروع كردي به گريه كردن اون هم با اينحالت كه دستت رو به سمت پدر جون دراز كرده بودي و گريه ميكردي . يه صحنه ملودرامي ايجاد كرده بودي انگاري كه من ميخوام از پدرجون جدات كنم .
البته من ميدونستم چون خوابت مياد و خواب ظهرت كامل نشده بود ( البته دو ساعت خوابيده بودي ها ولي به زور بيدارت كرده بوديم كه براي برگشتن آماده بشيم.) همش در حال بهونه گيري بودي و گريه پشت سر پدر جونم يكي از بهونه گيري هات بود.
كلا وقتي خوابت مياد شدت گريه هات افزايش پيدا ميكنه و بصورت جانكاه و جانگدازي گريه ميكني . گويا كه كسي تو رو زده باشه .


11 اسفند 1392-يكشنبه – سفر به شمال در اسفند ماه
