دوشنبه 19- اسفند -1392- روزهاي سخت مريض شدن گل پسرم
الهي قربون اين گريه هات برم . هر دفعه هم كه ياد اون روزها ميافتم بازم غصم ميگيره.

اين عروسكه كه دستته براي اميرمحمده . اميدوارم اونم هرجا كه هستش سلامت باشه.
اين روز آخره و دكترها دستور مرخصي دادند و تو هم خوشحال بودي.الهي هميشه شاد باشي.

اين عكسها رو به در و ديوار استيشن پرستاري چسبونده بودند كه براي سرگرم كردنت ، تو رو ميبردم تا ببينيشون.
اميرعلي من در دومين روز از 12 ماهگيش به سر ميبره .
هفته پيش ، اولين ساعتهاي 12 اسفند بود كه يهويي شب از خواب بيدار شدي و استفراغ كردي ، خيلي وحشتناك و در حجم زياد بود .
همش دعا دعا كردم كه ديگه تكرار نشه ولي دوباره ساعت سه و نيم صبح بود كه تكرار شد و اين مسئله منو چنان وحشت زده ميكرد كه بابايي هم از خواب پريد . چون هيچ وقت با اينكه گريه هم ميكردي بابايي بيدار نميشد ولي ايندفعه بابايي بهم ميگفت آروم باش چرا اينقدر هول ميكني .
از ساعت سه و نيم به بعد دوباره هر يك ساعت استفراغهات تكرار شد تا اينكه ساعت شش بيدار شدم و سريع صبحونه درست كردم كه بخوريم و ببريمت دكتر ولي دوباره استفراغ كردي و صبحانه رو نخورديم و به سمت بيمارستان آتيه حركت كرديم.
دكتر اورژانس يه آقاي دكتري بود كه بهت قطره پلازين داد و گفت اگر بعد از اين قطره هم استفراغ كرد دوباره به بيمارستان مراجعه كنيد .در ضمن گفت كه يه ويروسي هستش كه باعث اسهال و استفراغ و تب ميشه . و گفت در صورت اسهال و تب از محلول او آر اس و تب بر استفاده كنيم.
متاسفانه وقتي رسيديم خونه بعد از شير و فرني خوردن دوباره استفراغ رخ داد و اينبار ديگه نميدونستم چيكار كنم . با استيصال تمام به بابايي زنگيدم و تا بابايي بياد با كمك خاله فرنگيس لباسهاتو پوشوندم و رفتيم بيمارستان آتيه . ايندفعه يه خانم دكتري بود كه قرص دميترون 4 تجويز كرد و گفت بعد از اينكه يك چهارم قرص رو خوردي بايد بيست دقيقه صبر كنيم و بعد به مقدار كم بهت شير بديم و منتظر باشيم اگر استفراغ نكردي ميتونيم بريم خونه .
صف داروخانه آينده خيلي طولاني بود و خيلي طول كشيد تا من بتونم قرص رو تهيه كنم . بعد از دادن قرص و شير ، يك ساعت تو خيابونهاي اطراف بيمارستان آتيه صبر كرديم تا اينكه ببينيم پسملي استفراغ ميكنه يا نه . خداروشكر ديگه استفراغ نكردي و ما برگشتيم خونه .
حدوداي ساعت 9 بود كه ديدم بدنت به شدت داغ شده . تب سنج ، تب بالاي 38 رو نشون ميداد و متاسفانه ديدم كه اسهالت هم شروع شد . تا فرداي اون روز يعني روز سه شنبه ساعت 9 شب بيش از 10 بار اسهال كردي .
اين دو روز من نتونستم برم سركار . مدير بابايي هم بهش گفته بود كه چرا اينقدر بي نظم شدي كجا يهويي غيبت ميزنه !!
روز سه شنبه ساعت 9 شب بود كه وقتي خواستم بشورمت ديدم تمام پوست بدنت كبود شده و داري ميلرزي ! خاله فرنگيس گفت كه چيزي نيست . چون پوستت سفيده اينطوري شده ! من هم گفتم خوب شايد درست ميگه . ولي دائما ناله ميكردي ! خاله ميگفت كه اين ناله هات طبيعي هستش و بايد تحمل كنم .
به شدت به آب و نوشيدني علاقه نشون ميدادي و عطش پيدا كرده بودي . و يه ليوان او آر اس رو خوردي . اون موقع بغل خاله زهرا بودي و به محض اينكه خواستيم بهت آب سيب هم بديم همه رو بالا آوردي .
ديگه جاي تامل نبود به بابايي گفتم كه داروهاتو ببره به دكتر حليمي نشون بده و شرح حالت رو بگه و دستور بگيره .دكتر گفته بودش كه خيلي خطرناكه و سريع بايد بستري بشي.
خلاصه ساعت ده شب بود كه با دستور بستري دكتر حليمي به بيمارستان شهداي تجريش رسيديم .
تو اتاقي كه بستري شدي هيچ كس نبود. بهت سرم وصل كردن و ازت خون گرفتن .همين موقع هم رزيدنت بخش از من داشت شرح حالت رو ميگرفت. گريه هات با شكايت آميخته بود . مطمئنم كه با لحنت بهمون داشتي ميگفتي كه چرا منو اينطور داريد اذيت ميكنيد .فقط خدا ميدونه من چقدر به سختي اون لحظه ها رو طي ميكردم.
ساعت يك و نيم شب بود كه مريض ديگه اي آوردن با همين مشخصات . اسمش امير محمد بود . اينقدر اسهال رفته بودش كه ديگه نا نداشت كه گريه كنه . حتي اشك هم نداشت.
نيمه هاي شب بود كه رزيدنت بخش اومد و گفت كه جواب آزمايشت نشون دهنده عفونت بالاست و دنبال عفونت بود . چشمهاتو به زور باز كرد . گردنت رو ميگرفت و هي بالا و پايين ميبرد . به زور دهنت رو باز كرد و گلوت رو نگاه كرد . با دستگاهش گوشاتو چك ميكرد .
ديگه گريه هات بند نمي اومد . اينقدر گريه كردي كه حد نداشت . نيم ساعت داشتي گريه ميكردي . درست وقتي كه خوابيدي دوباره اومد . اسمش دكتر ميري بودش . دوباره گوشهاتو چك كرد . خيلي اذيت شدي . ولي چاره اي نبود . ساعت چهار صبح بود كه بهم گفت كه بايد از پسرت نمونه مايع نخاع بگيريم .علتش رو هم بالا بودن عفونت خونت عنوان كرد .
چقدر شب سختي بود . پلك رو هم نزاشتم . نميدونستم چيكار كنم و به كي پناه ببرم.كسي نبود به داد دل من برسه .
من پدر و مادرم رو از دست دادم و لحظات مريضي تو در برابر ناراحتي اون لحظه هام قابل مقايسه نبود . زجر آورترين لحظات زندگي من رقم خورده بود . الان ميفهمم كه وقتي ميگفتند كه داغ فرزند هيچ گاه فراموش نميشه يعني چي . من داغ نديده بودم ولي عزيزم جلوي چشمام زجر ميكشيد.
خاله زهره خيلي زحمت كشيد و برامون پارتي تو بيمارستان مفيد پيدا كرد كه منتقلت كنيم ولي با مشورت با بابايي تصميم گرفتيم كه اينكارو نكنيم چون مطمئنا اونجا اين آزمايشهارو تكرار ميكردند و تمام اين مصيبتها دوباره ميخواست تكرار بشه.
خلاصه بعد از اينكه از دوست خاله زهره و دكتر رهبري منش مشورت گرفتيم تصميم بر انجام عمل ال پي گرفتيم. روز چهارشنبه يه خانم دكتري مسئول انجام اين آزمايش شد ولي متاسفانه با اينكه دوبار سوزن زد موفق نشد اينكارو انجام بده . تصميم گرفتم كه ديگه اجازه به انجام اينكار ندم . روز پنج شنبه دكتر قدملي براي ويزيت اومد. بهش گفتم خواهش ميكنم يكي از اعضاي خبره رو براي اينكار بفرستيد . نزاريد بچم زجر بكشه . يه آقاي دكتري فرستادند . خدا روشكر عمه شيما روز پنج شنبه براي ملاقات اومد . وقتي گفتند كه اميرعلي رو براي ال پي بياريد . بعد از تحويل دادنت به عمه شيما گفتم كه از ساختمون بريم بيرون . وقتي داشتيم دور ميشديم صداي گريه هات شروع شده بود. با گريه هاي تو من و عمه جون هم گريه كرديم . ديگه هيچي جلودارم نبود. خدارو شكر زود تموم شد .
اون روز خيلي ناله ميكردي . كاملا مشخص بود كه درد داري . دوست داشتم كاري كنم كه جلوي دردهات گرفته بشه ولي متاسفانه هيچ كاري از دستم بر نميومد .
بعد از تموم شدن آزمايش به عمه شيما گفتم كه ديگه گريه نكن چون اميرعلي كاملا متوجه ميشه كه ما غمگين هستيم . به خاطر همين باهات شروع كرديم دالي بازي كردن .
يه پرستاري كه از اون ورا داشت رد ميشد گفت چه مامان خوشحال و سرحالي هستي !!!؟؟؟ از درون من خبر نداشت.
همين پرستاره يه بار ديگه بهم گفت تو ديگه تلويزيون روشن نكن . خودت هم عمو پورنگ هستي هم عمو قناد هم خاله شادونه !!!
تمام انرژي مو جمع كردم كه اميرعلي من غصه نخوره . همش داشتم برات شعر ميخوندم و دست ميزدم .
خدا رو شكر همون روز پنج شنبه بهمون خبر دادند كه جواب آزمايش خوبه و مشكلي نيست ولي روز جمعه گفتند كه بايد دوباره آزمايش خون بدي . حالا لزوم اين آزمايش خون رو وقتي گفتند كه تو پسمل گلم ، دو بار به اتاق رگ گيري رفته بودي . صبح ديگه سرمت جريان نداشت به خاطر همين مجبور به رگ گيري دوباره شدن . ولي با اينكه هر دو تا پاهات و دستهاتو دوبار سوراخ كردن رگي رو كه پيدا كردن به درد نخورد و شب مجبور شدند دوباره براي پيدا كردن يه رگ ديگه تلاش كنند. ايندفعه از پات رگ پيدا كردن . من همش نگران بودم كه مبادا اين رگي كه پيدا كردن دچار مشكل بشه . به خاطر همين سعي ميكردم وقتي نشستي طوري سرگمت كنم كه از جات بلند نشي ولي مگه ميشد !!! وقتي بلند ميشدي پاتو ميگرفتم تا روي زمين نزاري .
روز جمعه دوباره متوجه شديم كه رگ توي پات هم كار نميكنه . به خاطر همين دوباره از دستت يه رگ گرفتند.اي خدا تمومي نداشت ! تقريبا روزهاي آخر بود كه متوجه شدم با هر باري كه فندق من گريه ميكرده و من براي آروم كردنش بغلش ميكردم و راه ميبردمش ، به خاطر جاذبه زمين خون از رگ به سمت لوله سرم حركت ميكرده و اونجا لخته ميشده . و روزهاي آخر به هر زحمتي بود به زور توي تخت نگهت ميداشتم ولي بازهم سرجات بلند ميشدي و بازي ميكردي . ولي خوشختانه تعداد دوزهاي آنتي بيوتيكت كاهش پيدا كرده بود.
روز شنبه بهمون گفتند كه بايد از آخرين پيك تبت دو روز بگذره تا بتونند در مورد مرخص شدنت تصميم بگيرن. و گفتند كه تا روز يكشنبه صبر كنم .
روز يكشنبه دكترها اومدند دكتر حليمي و سه تا دانشجو و يك دكتر ديگه كه دكتر حليمي هم از اون نظر ميخواست. و گفتند اگر كه جواب كشت ادرار منفي بود ميتوني مرخص بشي . اي داد بر من . دوباره شرط!
همينطور كه به سمت استيشن پرستاري رفتيم ديدم كه دكتر ميري داره جواب آزمايشهارو چك ميكنه . وقتي پرسيدم گفت كه جواب كشت مثبته و باكتري اي كولاي ديده شده .
خيلي ناراحت شدم كه دوباره بايد تو بيمارستان باشيم . ولي بعد از نيم ساعت گفتند كه مشكلي نيست و به شرط مصرف سفيكسيم ميتونيم بريم .
اين روزها سعي كردم كه باز و بسته كردن سرم رو ياد بگيرم .چون هر دفعه كه پرستارارو ميديدي گريه ميكردي .تو طول اين 5 روز آنتي بيوتيك وريدي دريافت كردي . هر دفعه كه لازم بود خودم اينكارو ميكردم تا دوباره اين پرستارا به اتاق نيان.
وقتي كه مرخص شديم از شدت خوشحالي گريم گرفته بود . از اينكه در نهايت سلامتي با پسر عزيزم و پدرش به سمت خونه حركت ميكرديم خيلي خوشحال بودم.
روز پنج شنبه تولد ماماني بود . چقدر براي اين روز نقشه ريخته بودم و ميخواستم دوتايي يه روز خوب و به ياد موندني داشته باشيم ولي متاسفانه مريضي شما گل پسر بدجوري حال ماماني رو گرفت . خداروشكر به خاطر اينكه تبت و اسهالت قطع شده بود كمي خوشحال بودم.ولي ماجرا هنوز ادامه داشت.
براي تمام مريض ها آرزوي سلامتي داريم.


دوشنبه 19- اسفند -1392- روزهاي سخت مريض شدن گل پسرم
