6 اسفند 1392-سه شنبه – روزهاي آخر يازده ماهگي فندقي
اميرعلي من تا 11 روز ديگه ميره تو 12 ماهگي ، ماماني هم تا 9 روز ديگه سي و ششمين سال زندگيش تموم ميشه . چقدر زود ميگذره .
قراره كه بريم شمال ، خدا كنه مرخصي بابايي هم درست بشه وگرنه من مكافات دارم با تغيير مرخصيم از روز چهارشنبه به شنبه هفته ديگه .
مشهد نوروزمون هم درست شد و به اميد خدا قراره 6 فروردين 93 اميرعلي جون رو با مادر جون و پدر جون ببريمش پابوس امام رضا (ع) . انشااله امام رضا (ع) نگهدارت باشه عزيزم.
ديشب بردمت توالت ، تا بشورمت . كلي علاقه به شير آب پيدا كردي . يه ده دقيقه نشستي داخل روشويي و با شير آب بازي كردي . بعد از ده دقيقه كه خواستم بيارمت ، چنان گريه اي رو شروع كردي كه اميرحسين و مامانش شروع كردن به در زدن و با نگراني پرسيدن كه چي شده ؟ خلاصه با كلي ادا و اصول در آوردن آرومت كرديم.
البته وقت خوابت هم بود و به خاطر همين بيشتر گريه ميكردي . من نميدونم چرا وقتي خوابت مياد اينطور بهم ميريزي و گريه ميكني . يكي نيست بگه بچه جون خوب بخواب ديگه چرا اينقدر پريشون ميشي .


6 اسفند 1392-سه شنبه – روزهاي آخر يازده ماهگي فندقي
