اميرعلياميرعلي، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 8 روز سن داره

خاطرات اميرعلي خان

يكشنبه – 24 فروردين 1393- شرح داستان سفر به شمال در نوروز 93

دهم ارديبهشت رسيديم تهران ، ساعت 8 و نيم صبح رسيديم خونه ، ساعت دو و نيم به سمت شمال حركت كرديم . تو اين مدت كوتاه به صورت فشرده تمام كارهايي كه بايد ميكرديم رو انجام داديم. قرار شدش كه از جاده چالوس به سمت شمال حركت كنيم كه در ابتداي جاده چالوس ترافيك شديدي وجود داشت و مجبور شديم كه برگرديم و از جاده رشت به سمت شمال حركت كنيم و بعدا متوجه شديم كه تمام اونايي كه تو جاده چالوس بودند بيشتر از 12 ساعت تو ترافيك مونده بودند . به خاطر برف سنگيني كه باريده بود و حتي من شنيدم كه بهمن شده بوده. از شما گل پسرم بگم كه تو ترافيك رودبار ، اخلاق شما گل پسر بد جوري به هم ريخته بود و همش گريه ميكردي و بي تابي . متاسفانه من هم حالت تهوع پيدا كرده...
24 فروردين 1393

دوشنبه – 18 فروردين 1393- دومين روز از دومين سال زندگي فندقي-تعطيلات نوروز 93

خيلي وقت بود ميخواستم بنويسم تو ايام عيد كه اصلا وقت نداشتم . همش به ديد و بازديد و مسافرت و انجام كارهاي خونه گذشت . البته ناگفته نماند كه مواظبت از تو فندق خان هم يكي از اون كارها بود . ايام تعطيلات از 29 اسفند شروع شد . از اينكه روزهاي آخر سال مادر جون پيشت بود و خدا رو شكر اسهال و استفراغت هم خوب شد خيلي خيالم راحت بود ولي از طرفي به خاطر اينكه نتونستم بعضي از كارهاي خونه رو انجام بدم دغدغه داشتم . روز چهارشنبه وقتي تعطيل شدم خيلي خوشحال بودم از اينكه 17 روز رو با گل پسرم هستم .روز پنج شنبه بعد از ظهر كرج رفتيم . به خاطر فوت بابا حاجي بايد تحويل سال پيش دايي ايرج و محمد ميبوديم . تحويل سال شب بود و اولين عيدي رو به تو فا...
18 فروردين 1393

دوشنبه 19- اسفند -1392- روزهاي سخت مريض شدن گل پسرم

  الهي قربون اين گريه هات برم . هر دفعه هم كه ياد اون روزها ميافتم بازم غصم ميگيره. اين عروسكه كه دستته براي اميرمحمده . اميدوارم اونم هرجا كه هستش سلامت باشه. اين روز آخره و دكترها دستور مرخصي دادند و تو هم خوشحال بودي.الهي هميشه شاد باشي. اين عكسها رو به در و ديوار استيشن پرستاري چسبونده بودند كه براي سرگرم كردنت ، تو رو ميبردم تا ببينيشون. اميرعلي من در دومين روز از 12 ماهگيش به سر ميبره . هفته پيش ، اولين ساعتهاي 12 اسفند بود كه يهويي شب از خواب بيدار شدي و استفراغ كردي ، خيلي وحشتناك و در حجم زياد بود . همش دعا دعا كردم كه ديگه تكرار نشه ولي دوباره ساعت سه و نيم صبح بود كه تكرار شد و اين مسئله منو چنان...
15 ارديبهشت 1393

6 اسفند 1392-سه شنبه – روزهاي آخر يازده ماهگي فندقي

اميرعلي من تا 11 روز ديگه ميره تو 12 ماهگي ، ماماني هم تا 9 روز ديگه سي و ششمين سال زندگيش تموم ميشه . چقدر زود ميگذره . قراره كه بريم شمال ، خدا كنه مرخصي بابايي هم درست بشه وگرنه من مكافات دارم با تغيير مرخصيم از روز چهارشنبه به شنبه هفته ديگه . مشهد نوروزمون هم درست شد و به اميد خدا قراره 6 فروردين 93 اميرعلي جون رو با مادر جون و پدر جون ببريمش پابوس امام رضا (ع)  . انشااله امام رضا (ع) نگهدارت باشه عزيزم. ديشب بردمت توالت ، تا بشورمت . كلي علاقه به شير آب پيدا كردي . يه ده دقيقه نشستي داخل روشويي و با شير آب بازي كردي . بعد از ده دقيقه كه خواستم بيارمت ، چنان گريه اي رو شروع كردي كه اميرحسين و مامانش شروع كردن به در زدن و ب...
6 اسفند 1392

دوشنبه -28 بهمن 1392-هفته دوم يازده ماهگي

دو روزه كه فقط بي تابي ميكني ، نميدونم علتش چيه ؟ اين سرماخوردگي بيشعور هم دست از سرت بر نميداره . از 14 دي ماه تا الان به شكل هاي مختلف با اين سرماخوردگي دست و پنجه نرم كردي . اين روزها هم همچنان سرفه هاي صدا دارت ادامه داره و آب بينيت هم روان. قطره بيني و شربت زاديتن و اسپري ها هيچ افاقه نكرده و همچنان گل پسرم مريضه. ديروز هم همچنان بي تابي ميكردي . با اينكه از ساعت 5 تا هفت و نيم خوابيدي و من و بابايي رو سورپرايز كردي ولي بعدش بد قلقي كردي در حد تيم ملي ! با تمام بي تابيهات وقتي كه من الكي ميخنديدم تو هم ميخنديدي و اونم با صداي بلند. كلي براي اينكه سرحال بشي دنبال بازي كرديم. نزديكهاي ساعت 10 بود كه خوابيدي ولي چه خ...
28 بهمن 1392

شنبه - 26 بهمن 1392-وروجك من در اولين هفته يازده ماهگي جيغ زدن ياد گرفته

امروز 26 بهمن 1392 هستش ، گل پسرم هفته اول يازده ماهگي رو به اتمام رسوندي. گل پسرم تو اين هفته نميدوني چقدر جيغ جيغو شدي . هر چي كه ميخواهي بهش اشاره ميكني و جيغ ميزني . البته به نظر من خيلي مكانيسم مفيدي در آفرينش شما گل پسرم هستش . اگه اين جيغ زدنت نبود يادمون ميرفت كه نيازهايي داري . ديروز يه اتفاق خيلي بد افتاد . من جيغ زدنت رو اشتباه تفسير كردم . ميخواستم با كامپيوتر كار كنم . همون لحظه شما هم اومدي كنار كامپيوتر . دستت رو ميز بود يه جيغي سر دادي . من فكر كردم كه حتما موس يا كيبورد رو طلب كردي . نگو پاي عزيز دلم مونده زير صندلي كه من روش نشستم. همين كه نشستم روي صندلي ، صندلي رو كشيدم جلوتر ، جلو كشيدن همانا و صندلي رو ...
26 بهمن 1392