اميرعلياميرعلي، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 16 روز سن داره

خاطرات اميرعلي خان

26 دي ماه 1392-پنج شنبه – خاله فريما و اميرعلي - هفته دوم ده ماهگيش

1392/10/26 20:11
نویسنده : مامان جون
151 بازدید
اشتراک گذاری

امروز اميرعلي من داخل هفته دوم ده ماهگيش هستش.

ديروز خاله فريما اومده بود خونمون تا پرتقالهايي كه سوغاتي براش آورده بوديم رو ببره . با اينكه داشتي با اميرحسين بازي ميكردي ولي گاهي برميگشتي و خاله فريما رو نگاه ميكردي . نگاهي بدون هيچ گونه احساسي و فقط از روي كنجكاوي . نگاهي كه يه عالمه سوال توش بود. كه تو كي هستي از كجا اومدي ...

وقت رفتن خيلي جالب بود براي من كه وقتي گفتم باي باي كن دستت رو تكون دادي ولي هر دوتا دستت تكون خورد مثل اينكه داري بازي ميكني ولي امروز صبح خيلي برام جالب بود بغل اميرحسين بودي و من داشتم خداحافظي ميكردم بهت گفتم اميرعلي جون باي باي . تو هم برام دست تكون دادي و فقط يه دستت رو تكون دادي . واي نميدوني چقدر ذوق كردم . دوباره برگشتم و سرت رو بوسيدم.

امروز تقريبا 27 روز ميشه كه منتقل شدم به واحد روابط عمومي و به خاطر كارم مجبور بودم كه روز پنج شنبه رو بيام سركار . ولي صبح برات شله زرد پختم كه خيلي دوست داري اينقدر هم خوش رنگ شده بودش . امروز بهت نون سنگگ و مربا تمشك دادم البته خيلي كم به اندازه دو تا سر انگشت . بدت نيومده بود.

ديگه اينقدر باهوش و ناقلا شدي كه به سختي ميتونم شبها بهت شربتت رو بدم . با دستت به به رو ميگيري كه بكني داخل دهنت و وقتي كه من ميخوام سرنگ شربت رو به دهنت نزديك كنم سريع پس ميزني . دهنت رو ميبندي و سرت به يه سمت ديگه ميكني .

راستي قراره عمه سمانه بياد تهران . برات خوشحالم چونكه خيلي خوشگل باهات بازي ميكنه و تو هم خيلي دوستش داري . دوست داشتم كه از امروز صبح ميومد ولي نميشد.

شب سه شنبه ، وقتي كه داشتي بازي ميكردي متوجه شدم كه رفتي سر كشوهاي لباست . خيلي برام جالب بود.كشوي مربوط به جوراب و و دستكش هات رو خالي كرده بودي روي زمين. اين كارت برام خيلي دوست داشتني بود . متوجه شدم كه داري به سمت رشد پيش ميري . اي قربونت برم من.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

فاطمه
15 بهمن 92 11:30
قربون امیرعلی عشقم بشم، نازنینم دوستت داریم بی نهایتتتتتتتتت