21دي ماه 1392- شنبه – تصادف با درو ديوار در هفته اول ده ماهگي
فندق من الان هفته اول ده ماهگي هستش . چند روزي ميشه كه رفتي تو ده ماهگي . تو اين ماه ياد گرفتي كه اگه چيزي بر خلاف ميلت اتفاق بيافته شروع ميكني نق زدن و داد زدن . مثلا ديروز با يه تخم مرغ شانسي داشتي بازي ميكردي كه افتادش زير مبل و چون نميديدي داشتي نق ميزدي . اين نق زدنات روح من رو پريشون ميكنه . نميدونم چرا نميتونم طاقت بيارم . وقتي نزديك خودم هستي و نق ميزني مشكلي نيست سريع رفعش ميكنم ولي اصلا طاقت ندارم كه پيش ديگران باشي و نق بزني . حس دل نگراني شديد بهم دست ميده .
اينقدر اين روزها فعال شدي كه دائم در حال تصادف با در و ديوار هستي . گاهي دلم برات كباب ميشه، اينقدر كه گريه هاي جانگداز ميكني . همش بايد كنارت باشم . مثلا هفته پيش اينقدر كنارت بودم و ظرفها رو نشستم كه روز جمعه فقط يه ساعت ظرف شستم .
اين روزها بابايي امتحان داره و وقتي كه از سركار مياد ديگه وقتي نداره كه باهات بازي كنه و تو پسمل گلم كه خيلي بابا شناس شدي و براي بازي با بابايي التماس ميكني ، مثلا ديروز دستهاتو به سمت بابايي بالا برده بودي و مدل گريه نق ميزدي ولي گريه نميكردي .
شبها موقع خوابيدن خيلي بلا شدي . ما ميخوابيم ولي تو دائم در حال رفتن و برگشتن هستي و هي كله ملق ميشي هي بلند ميشي هي ميخوابي ، خودت رو پرتاب ميكني ميخوابي بلند ميششي . تا اينكه بخوابي . يه يك ساعتي طول ميكشه كه بخوابي .


21دي ماه 1392- شنبه – تصادف با درو ديوار در هفته اول ده ماهگي
