يكشنبه 13 بهمن 1392-رستوران اسپيو –هفته چهارم ده ماهگي
اميرعلي من تا چند روز ديگه ميره تو 11 ماهگي . الان آخرين هفته 10 ماهگيش رو بسر ميبره.
تو اين دو هفته اخير حركاتت كاملا كنترل شده هستش . كمتر زمين ميخوري وهمين باعث شده كه من خيالم كمي راحت تر بشه . مثلا همين ديروز خيلي خسته بودم و خواب آلو از سركار كه برگشتم من دراز كشيده بودم كنارت و تو داشتي بازي ميكردي . نزديك يك ساعت و نيم همينطور بازي كردي . گاه گداري هم به من حمله ور ميشدي و با من بازي ميكردي و گاهي هم ميرفتي تو اتاق ولي در كل بي صدا بازي ميكردي .
روز جمعه يازده بهمن ،من و تو و بابايي باهم رفتيم رستوران . خيلي ترس داشتم كه طاقت نياري و گريه كني ولي خدا رو شكر خيلي محترمانه برخورد كردي . و مثل هايپر استار كه با خاله فريما و عمه سمانه بوديم ، بي قرار نبودي و روي ميز كودكي كه كنار ميز غذا بود همراه ما نشستي تا ما غذامونو بخوريم.
براي تو پسمل گلم هم ماست و نون تازه و سيب زميني و كمي كباب بره كه فقط ميك زدي ، سرو شد . ولي آخرش ميخواستي خودت رو از روي ميز نجات بدي به خاطر همين به طرفين خم ميشدي و نق ميزدي.
تو راه برگشت تو يادگار امام كه بوديم نق زدنهاي مربوط به خوابيدنت شروع شد و خدا روشكر با شير دادن آروم شدي و تا بريم خونه خاله اينا خوابيدي . تو راه شيريني خرديديم ولي با ايستادن ماشين بيدار نشدي . و خداروشكر وقتي كه ساعت 11 از كرج توي اتوبان خوابيدي و تا صبح بيدار نشدي.
راستي بگم كه وقتي بهت ميگيم سر سري ، سرت رو تكون ميدي ، يااله دادن ( دست دادن) و باي باي كردن رو هم ياد گرفتي نه به شكل آدم بزرگها .
اینم عکس بابایی با فندقی در رستوران اسپیو


يكشنبه 13 بهمن 1392-رستوران اسپيو –هفته چهارم ده ماهگي
