اميرعلياميرعلي، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 17 روز سن داره

خاطرات اميرعلي خان

يكشنبه 13 بهمن 1392-رستوران اسپيو –هفته چهارم ده ماهگي

1392/11/13 22:07
نویسنده : مامان جون
657 بازدید
اشتراک گذاری

اميرعلي من تا چند روز ديگه ميره تو 11 ماهگي . الان آخرين هفته 10 ماهگيش رو بسر ميبره.niniweblog.com

 تو اين دو هفته اخير حركاتت كاملا كنترل شده هستش . كمتر زمين ميخوري وهمين باعث شده كه من خيالم كمي راحت تر بشه . مثلا همين ديروز خيلي خسته بودم و خواب آلو از سركار كه برگشتم من دراز كشيده بودم كنارت و تو داشتي بازي ميكردي . نزديك يك ساعت و نيم همينطور بازي كردي . گاه گداري هم به من حمله ور ميشدي و با من بازي ميكردي و گاهي هم ميرفتي تو اتاق ولي در كل بي صدا بازي ميكردي .

روز جمعه يازده بهمن ،من و تو و بابايي باهم رفتيم رستوران . خيلي ترس داشتم كه طاقت نياري و گريه كني ولي خدا رو شكر خيلي محترمانه برخورد كردي . و مثل هايپر استار كه با خاله فريما و عمه سمانه بوديم ، بي قرار نبودي و روي ميز كودكي كه كنار ميز غذا بود همراه ما نشستي تا ما غذامونو بخوريم.

براي تو پسمل گلم هم ماست و نون تازه و سيب زميني و كمي كباب بره كه فقط ميك زدي ، سرو شد . ولي آخرش ميخواستي خودت رو از روي ميز نجات بدي به خاطر همين به طرفين خم ميشدي و نق ميزدي.niniweblog.com

تو راه برگشت تو يادگار امام كه بوديم نق زدنهاي مربوط به خوابيدنت شروع شد و خدا روشكر با شير دادن آروم شدي و تا بريم خونه خاله اينا خوابيدي . تو راه شيريني خرديديم ولي با ايستادن ماشين بيدار نشدي . و خداروشكر وقتي كه ساعت 11 از كرج توي اتوبان خوابيدي و تا صبح بيدار نشدي.niniweblog.com

راستي بگم كه  وقتي بهت ميگيم سر سري ، سرت رو تكون ميدي ، يااله دادن ( دست دادن) و باي باي كردن رو هم ياد گرفتي نه به شكل آدم بزرگها .

ده ماهگی امیرعلی  

اینم عکس بابایی با فندقی در رستوران اسپیو

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

سوینا
13 بهمن 92 11:24
سلام.وبلاک زیبایی دارید خوشحال میشم به ما هم سر بزنید اگر با تبادول لینگ موافق هستید خبرم کنید [گل
فاطمه
15 بهمن 92 10:57
سلام امیرعلی، قربونت برم، عشقم که انقد بامزه شدی، مرسی که امروز اومدی پیشمون دلمون واست خیلی تنگ شده بود امیرعلی توپول و خنده روی من، فدای خنده های قشنگت بشم.
فاطمه
15 بهمن 92 11:01
قربون پسر خاله نازنینم بشم،عشقم مرسی که امروز اومدی پیشمون دامون واست خیلی تنگ شده بود پسرخاله خنده رو و جیگر و توپولی ناز من