يكشنبه 13 بهمن 1392- روزهاي آخر ده ماهگي - در يك ماه براي سومين بار دكتر رفتيم
يك هفته ميشد كه كتوتيفن و پروسپان و قطره بيني مصرف ميكردي ولي خوب نشده بودي . روز يكشنبه برات از دكتر حليمي وقت گرفتم . ساعت سه و نيم وقتمون بود ولي ساعت چهار بود كه رسيديم مطب دكتر . خدا رو شكر كه اميرحسين هم باهامون اومد. خيلي به من سخت گذشت . وقتي رسيديم چهار نفر تو مطب بودند كه چون ما وقت گرفته بوديم آخرين نفر قرار نگرفتيم و بعد از دو نفر ميتونستيم بريم پيش دكتر . يه نفر هم كه داخل بود ميشد سه نفر .
تو همين مدت كم فقط براي لحظاتي آروم بودي و باقي زمان رو دائم در حال جنب و جوش و زورگويي به ماماني بودي . دوست داشتي بزارمت روي زمين كه چهاردست و پا بري . يا دوست داشتي پريز هاي برق رو دست بزني . به يه سمت كه ميگرفتمت يهويي تغيير جهت ميدادي و برميگشتي . كلا بنده رو پرس كردي .
خيس عرق شده بودم. نميدونستم چيكار كنم.همش آرزو ميكردم كه كاشكي بابايي هم پيش ما بودش تا من كمي استراحت كنم.
بعد از اينكه نوبتمون شد آقاي دكتر گفتند كه حساسيت داري !!! حالا به چي نميدونم ؟! آقاي دكتر خيلي كم حرف ميزنه !! دوباره دهنت رو كه نگاه ميكرد گفت كه دو تا دندون هم از بالا داري در مياري . وقتي پرسيدم كه پروسه دندون در آوردن چقدر طول ميكشه ؟ هيچي جواب نداد . فكر كنم الكي از خودش يه حرفي زدش . چونكه 10 روز پيش هم كه مطبش بوديم همين حرف رو زد. فكر ميكنم وقتي ديد كه دندونهاي پايينيت در اومده و بعد از اونا نوبت بالايي هاست اينطوري گفت . دكتري هم كه پيدا كرديم خيلي باهوشه !!!!


يكشنبه 13 بهمن 1392- روزهاي آخر ده ماهگي - در يك ماه براي سومين بار دكتر رفتيم
