اميرعلياميرعلي، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 16 روز سن داره

خاطرات اميرعلي خان

16 بهمن 1392- آخرين روز ده ماهگي فندقم - از سر و كول بالا رفتن آموختي عسلم

1392/11/16 22:05
نویسنده : مامان جون
200 بازدید
اشتراک گذاری

مدتها بود كه منتظر بودم دستهاتو بگيرم و از سرو كول من بالا بري . ديروز كه رسيدم خونه ، با يك بمب انرژي روبرو شدم . وقتي كه ميخواستم ببرمت و ماتحت مباركت رو بشورم چنان خيز برداشته بودي و نميخواستي همراهم بيايي . وقتي كه يه لحظه بغلم گرفتمت شروع كردي از سرو كولم بالا رفتن و رو شونه هام ايستادي . البته گفته باشم كه همه اين كارات با نق زدن بود و اعتراض بچه گانه . وقتي اينكارت رو ديدم خندم گرفته بود و نميتونستم حرفي بزنم و توي شيطون بلا هم شروع كردي به خنديدن .

باورم نميشه كه اينقدر بزرگ شده باشي . بصورت خيلي بامزه اي براي رسيدن به هر چيزي با صداهاي اعتراض آميزي كه از خودت در مياري ما رو متوجه ميكني كه چه چيزي رو مي طلبي .

ديروز بابايي با دايي جون مشغول حساب كتاب بودند ، و از من خواسته بودند كه براي مدت زماني تو رو از دايره كاريشون دور كنم . وقتي بغلم گرفته بودمت وارد اتاق كه شديم شروع كردي به كشيدن لباسهايي كه آويزون بودند. از دستشويي كه مياييم بيرون حوله اي كه دم در دستشويي آويزونه ميكشي . اگه حوله رو آويز نباشه عروسك آويز رو ميكشي .

ولي اعتراف ميكنم كه خيلي پسرداري سخته . خدا مادرمن رو بيامرزه كه چطور با صبر و حوصله اين همه پسر بچه رو بزرگ كرده بودش.

ديگه به راحتي زير بار اين مسئله كه پوشكت كنم نميري و گويا با من سرجنگ داري . در اين حالت ها همش در حال فرار هستي.لبخند

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

فاطمه
16 بهمن 92 10:59
عزیزم پسملت شما از بچگی پوشک وکردن و دوست نداشت خاله جون، یادمه وقتی میخواستی پوشکش و عوض کنی و میذاشتی یه کم هوا بخوره ، با چه ذوق و شوق و شیطنتی بازی میکرد و حال میکرد، خدا بت سلامتی بده عزیزم کل پسرت و به راحتی بزرگ کنی.می بوسمت