اميرعلياميرعلي، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 8 روز سن داره

خاطرات اميرعلي خان

19دي ماه 1392- پنج شنبه –ترافيك پرگشت از شمال در زمستان 92- هفته اول ده ماهگي

1392/10/19 19:16
نویسنده : مامان جون
142 بازدید
اشتراک گذاری

تعطيلات مربوط به وفات حضرت رسول اكرم رو رفته بوديم شمال ، تو راه برگشت اشتباه كرديم و از چالوس قصد برگشت كرديم ، اونم به خاطر اينكه از برادر آقاي مسلمي كه تو منجيل كار ميكنه شنيديم كه ميگه راه برگشت كيپه . خلاصه بگم كه راه دو ساعته تا اول جاده چالوس رو 5 ساعت تو راه بوديم و اين پنچ ساعت آنقدر لحظات سختي بود براي من كه حد نداشت . فقط يه مقدار از راه رو خواب بودي و بعد بيدار شدي و توي ترافيك حوصلت سر رفته بود و دائم گريه ميكردي . اونقدر كلافه شده بودي كه به هيچ وجه آروم و قرار نداشتي و همش داشتي بي قراري ميكردي . اونقدر گريه كردي كه بي سابقه بود.توي مسير هوا سرد بود و زمستوني ، وقتي كه شيشه ماشين بالا بود بخار ميكرد ، بخاري رو كه روشن ميكرديم گرم ميشد و عرق ميكردي . به خاطر همين بابايي چند باري شيشه رو پايين داد . يه چند باري هم به خاطر اينكه آروم بشي مجبور شديم كه پياده بشيم و همين تغييرات آب و هوايي باعث شد كه سرما بخوري .خيلي ناراحت بودم .

روز سه شنبه ساعت 12 بود و ميخواستيم بخوابيم نميدونم چت شده بودش ، خيلي گريه كردي . وحشتناك گريه ميكردي اونقدري كه اصلا آروم نميگرفتي . خدا روشكر خاله فري شنيده بود و در زد و من تو رو تحويلش دادم و خودم لباس پوشيدم و باهم رفتيم خونه خاله . تا ساعت يك و نيم داشتي بازي ميكردي . ديگه ديدم خاله جونم خوابش مياد . به خاطر همين برگشتيم .براي اولين تو اين چند ماه ساعت 2 خوابيدي . علتش رو متوجه نشدم . چرا خونه خودمون گريه ميكردي و خونه خاله جون بازي ميكردي.

روز چهارشنبه هم ديروقت خوابيدي ولي ساعت چهارو نيم صبح بود كه با گريه بيدار شدي .اينقدر گريه كردي كه حد نداشت و بهيج وجه هم ساكت نشدي . نه كيبورد كامپيوتر . نه تلويزيون نه بازي كردن . هيچ كدوم آرومت نكرد . خلاصه اينكه من به بابايي پيشنهاد دادم كه ببريمت دكتر شايد مشكلي برات پيش اومده باشه . همين كه حاضرت كرديم و رفتيم سوار ماشين شديم نرسيده به چهارراه گلها خوابيدي .و صبح تا ساعت 9 دوتايي خواب بوديم . عجيب بود برام چرا اينطوري شد و چرا اونقدر بي تابي كردي .

روز پنچ شنبه با ترس  منتظر لحظه خوابيدنت بودم و آرزو ميكردم كه ديگه مثل شبهاي گذشته نشي كه خيلي غضه ميخوردم . ولي خداروشكر تبديل شدي به يه پسر ناز و ماماني.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

فاطمه
15 بهمن 92 15:16
خاله جون ایشالا همیشه پسمل گلت خوب و خوشحال باشه که ما تورو هم شارژ ببینیم جیگرم