8 دي ماه 1392-يكشنبه – شروع گاز گرفتن ماماني - هفته سوم نه ماهگي
هفته سوم نه ماهگي هستي . يه پسري شدي كه فقط بايد خوردتت . ديگه به راحتي كناره هاي مبل رو ميگيري و راه ميري و ديگه زمين نميخوري مگر اينكه اتفاق نادري بيفته . ولي در حين بلند شدن و راه رفتن گاهي چنان به ديوار تصادف ميكني كه دل آدم كباب ميشه.
از وقتي كه آخر هفته اول نه ماهگيت ، دندون دومت هم در اومد ديگه گاز گرفتنات هم شروع شده . اينقدر بلا شدي كه وقتي ميخواهي ماماني رو گاز بگيري اولش يه لبخند نازي كه پشتش يه عالمه شيطنت نهفته است تحويلم ميدي بعد منو گاز ميگيري .
جالب اينجاست كه يه بار كه خيلي بدجوري منو گاز گرفتي و من دردم گرفت و من از شدت درد يه نه گفتم كه يه مقدار توش بداخلاقي هم بود ، شروع كردي به گريه كردن . با كلي قربون صدقت رفتن آرومت كردم.
خيلي برام جالب بود كه ديگه لحن و كلام و بار معنوي حرفها رو متوجه ميشي.
روز پنج شنبه 5 دي ماه با خاله فري رفته بوديم خريد و تورو آبجي انسيه و خاله لطيفه نگه داشته بودند. خاله ميگفت كه وقتي كه آبجي انسيه يه بچه ديگه رو بغل كرده بود ، كه تو بغض كرده بودي . و به اون بچه با غيظ نگاه كرده بودي .
از تو فندق نه ماهه انتظار نميره اينقدر متوجه باشي .
قربون اين پيشرفتات بشم مننننننننن


8 دي ماه 1392-يكشنبه – شروع گاز گرفتن ماماني - هفته سوم نه ماهگي
